میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره این سفرم میشکند
نازکآرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
به عبث میپایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریختهشان
بر سرم میشکند
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پایآبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کولهبارش بر دوش
دست او بر در، میگوید با خود:
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند
نیما یوشیج
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شدشمال صبحدم مشکین نفس گشت
صبای گرمرو عنبرفشان شدتو گویی آب خضر و آب کوثر
ز هر سوی چمن جویی روان شدچو گل در مهد آمد بلبل مست
به پیش مهد گل نعرهزنان شدکجایی ساقیا درده شرابی
که عمرم رفت و دل خون گشت و جان شدقفس بشکن کزین دام گلوگیر
اگر خواهی شدن اکنون توان شدچه میجویی به نقد وقت خوش باش
چه میگوئی که این یک رفت و آن شدیقین میدان که چون وقت اندر آید
تو را هم میبباید از میان شدچو باز افتادی از ره ره ز سر گیر
که همره دور رفت و کاروان شدبلایی ناگهان اندر پی ماست
دل عطار ازین غم ناگهان شد عطار نیشابوری
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
ای عاشقان ، ای عاشقان ، پیمانهها پرخون کنیدوز خون دل چون لالهها، رخسارهها گلگون کنیدآمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو، شب را ز خود بیرون کنیدآن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنیداز چشم ما آیینهای در پیش آن مهرو نهید
آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنیددیوانه چون طغیان کند، زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقهای در گردن مجنون کنیددیدم به خواب نیمهشب، خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب، ای صبحخیزان چون کنیدنوری برای دوستان، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش مینهم، این هیمه را افزون کنیدزین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنیدچندین که از خم در سبو، خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین، پیمانهها پر خون کنیدهوشنگ ابتهاج
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور

برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو راکی بودهای نهفته که پیدا کنم تو راغیبت نکردهای که شوم طالب حضورپنهان نگشتهای که هویدا کنم تو رابا صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو راچشمم به صد مجاهده آیینهساز شد تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو رابالای خود در آینهی چشم من ببین تا با خبر زعالم بالا کنم تو رامستانه کاش در حرم و دیر بگذریتا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو راخواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنمخورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو راگر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ منچندین هزار سلسله در پا کنم تو راطوبی و سدره گر به قیامت به من دهندیکجا فدای قامت رعنا کنم تو رازیبا شود به کارگه عشق کار منهر گه نظر به صورت زیبا کنم تو رارسوای عالمی شدم از شور عاشقیترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو رابا خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنیمیر سپاه شاه صفآرا کنم تو راجم دستگاه ناصردین شاه تاجورکز خدمتش سکندر و دارا کنم تو راشعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفتزیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را فروغی بسطامی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ ﺑﺮﻭﺩ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻧﮓ ِ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﮐﻒ ِ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﻭﺩ
ﻫﺮﮐﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺑﺮ ﺍﻧﮕﯿﺨﺖ ﮔﻮﺍﺭﺍﯾﺶ ﺑﺎﺩ ......
ﺩﻝ ِ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺷﻮﻗﯽ ﭘﯽ ِ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺮﻭﺩ؟
ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ !!
ﻣﻬﺮ ﺩﻳﺪی ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﭼﺸﻢ ﮔﺬﺷﺖ ....
ﻳﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺟﺪﻳﺪ !!
ﺑﺎﺯ ﻛﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﻋﻴﺪ !!
ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮﺍﺳﺖ ...
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭﻣﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ !!
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻛﻢ ﺍﺳﺖ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻏﻢ ﺍﺳﺖ؛
ﭼﻪ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﻭ
ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭ
ﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ...
ﺯﻧﺪگی ﻣﻌﺮﻛﻪ ﻫﻤﺖ ﻣﺎﺳﺖ ...
ﺯﻧﺪگی ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ...
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﺯﻧﺪگی ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﺖ ﺑﺪﻫﺪ؛
ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺯ
ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯ
ﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ...
ﺯﻧﺪگی ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭﯼ ﻣﺎﺳﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ...
یغماگلرویی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور